ادعا

من ادعا نمیکنم که همیشه به یادِ آنهایی که دوستشان دارم هستم اما ادعا میکنم حتی لحظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم، باور کن.

خاطره 12

رفتن به اصفهان و دیدن دایی و خاله ها، جشنِ عروسی و زیبایی طبیعی شهر تا چند روزی مشغولم کرده بود و به چیزی فکر نمیکردم ولی روز چهارم یا پنجم به دایی هم سنم گفتم: امکان رفتن به باشگاه وجود دارد ؟ و تازه متوجه شدم که این امکان در معدود شهرهای مناطق نفت خیز وجود دارد امکانی که بدون پرداخت وجه از آن بهره مند بودم ولی در اصفهان باید برای این قبیل تفریحات پول داد آنهم در صورتی که وجود داشته باشد.

داشتن خانه سازمانی با آب و برق و گاز مجانی و در اختیار داشتن بیمارستان و درمانگاه مجهز، استفاده از سواحل دریای خزر با بهترین شرایط و سرویس مدارس و چند امکان دیگر مثلِ یک رویا میماند رویایی که هنوز با من است. در مقام مقایسه اصفهان نیز شهری تاریخی با آثار باستانی زیاد و سالم مانده از حوادث طبیعی و تخریب به دست بشر، رودخانه ای زیبا که از وسط شهر میگذشت و نوار سبزی که دو طرفِ این رودخانه و به برکتِ همین رود بوجود آمده بود، پارکهای زیبا و سرسبز که عصر ها و روزهای تعطیل محل تفریح مردم بود، مردمی مقتصد با لهجه ای شیرین و خاص و ادای کلمات با لحنی کشدار و استفاده از طعنه و کنایه در موقع حرف زدن.

دایی قلی که امام صدایش میکردند با دختری اصفهانی ازدواج کرده بود با حدود 10 سال اختلاف سن از خانواده ای اصیل اصفهانی، در خانه ای سکونت داشتند که در وسط آن حوضی وجود داشت و در دو طبقه ساخته بودند و اطراف حیاط دایره ای شکل اتاق ساخته بودند همه اتاقها به هم اشراف داشتتند، اتاقهای تو در تو با دربهای چوبی، بعضی اتاقها توسط تراس یا بالکن به هم راه داشتند و یک زیرزمین و یک آب انبار که محل نگهداری مواد غذایی هم بود، خانه ای که چند خانواده در آن زندگی میکردند خانواده هایی که از سه نسل بودند و جاکم آن خانه مادر بزرگ همسر دایی ام بود، پیر زنی مقتدر، مهربان و با عقاید مذهبی که تنها چیز قابل رویت ایشان چشمانش بود و بس.

بجز مادرم و دایی قلی فقط یکی از خاله ها ازدواج کرده بودند، دو دایی و چهار خاله مجرد داشتم که بعضی از آنان را ندیده بودم یا اینکه به یاد نداشتم و نمی دانستم باید چه صدایشان کنم برایم سخت بود که کسی را خاله یا دایی بنامم که از من کوچکتر باشد یا هم سنم باشد و بالاخره با همفکری با خودشان تصمیم گرفتم آنهایی که از من بزرگتر هستند را خاله بگویم و آنها که سنشان از من کمتر است را به نام صدا کنم .

خاله توران دوران خدمت را سپاه دانش بود، آنزمان دختران هم خدمت سربازی میرفتند، سپاه دانش که در مدارس روستایی درس میدادند و سپاه بهداشت که در امور بهداشت و درمان به روستاییان کمک میکردند و بعد از آنهم به استخدام بانک درآمد.خاله توران از بقیه امروزی تر بود و احساس مسئولیت بیشتری داشت و تقریبا بخشی از خرج خانه را تامین میکرد و رابطه صمیمانه ای با من داشت با تمام امکانات اصفهان فکر نمیکردم روزی بخواهم یا بتوانم ساکن اصفهان شوم، مجموعه روابط و برخوردهای عادی بین مردم برایم قابل پذیرش نبود، نه اینکه بد باشد بلکه نامانوس بود چرا که در گوشه گوشه حرفها و کردار آنها جایی مخصوص برای پول و مسایل مالی وجود داشت و بعضا حرف اول را پول میزد.

تا آنزمان مفهوم دُنگی خرج کردن را نمیدانستم و برایم متصور نبود با چند دوست به پارک، سینما یا هر جای دیگری رفته و در پایان هر کس سهم خود را بپردازد و متعجب بودم از تبحری که در نحوه محاسبه و خرج کردن پول داشتند، خصلتی که تا امروز هم نتوانستم با آن کنار بیایم و این کنار نیامدن هم دلیل بر بد بودنِ آن خصلت نیست و شاید ایراد از رفتار من بود و باشد که علاقه به خرج کردن برایم جالب بود و این علاقه گاهی موجب ناراحتی دیگران میشود.

خاطره 11

زندگی در شهری کوچک با مناسبات ایل و عشیره ای ولی با امکانات جدید چنان روابط را پیچیده کرده بود که برخی سر در گم میشدند شاید در آن زمان استفاده از استخر، سینما و باشگاه با امکان استفاده از میزهای بیلیارد و چندین تخته نرد و سالن بولینگ در شهرهای بزرگ ایران هم مقدور نبود و هنوز هم خیلی از شهر ها تمام این امکان را ندارند، شش روز در هفته سینمای محله سه فیلم نشون میداد یعنی هر دو روز یک فیلم و پنجشنبه ها باشگاه دبِلنا بازی میشد و به این بازی لوتو می گفتند و این امکان در هیچ جای دیگر بجز مناطق نفت خیز وجود نداشت و هم اکنون در هیچ جا.

اولی باری که برای مراسم عروسی دایی ام به اصفهان رفتیم مربوط به تابستان 1353 بود و برای این سفر به اتفاق پدر و مادر و یکی از خواهر هایم به منزل پدر بزرگم در گچساران رفتیم که با ماشین شورلت اش از طریق شیراز به اصفهان برویم، بابا بزرگ حسن از دو همسرش پانزده فرزند داشت نه بچه از مادر بزرگم و شش بچه از همسر دوم خود که به اتفاق زندگی می کردند ولی مادربزرگم به همراه بچه هایش به اصفهان رفته و در آنجا زندگی می کردند و بدون اینکه از هم طلاق گرفته باشند جدا از هم زندگی میکردند و دلیل آن داشتن نسبت فامیلی بین این دو بود که مانع از طلاق رسمی میشد و البته بخشی از مخارج توسط بابا بزرگ حسن تامین میشد و بقیه نیز توسط بچه ها و در واقع باید گفت توسط خاله فاطمه.

هشت خاله و دایی ام از من کوچکتر بودند و این به نوبه خود کمی عجیب ولی جالب بود زندگی در شهری بزرگ همچون اصفهان و دوری از بقیه اقوام و داشتن روابط اجتماعی باعث شده بود که امروزی تر فکر کرده و رفتار کنند، تفاوت رفتار خانواده مادری با خانواده پدری را متوجه شدم هر چند که هر دو فامیل نزدیک بودند اما شرایط زندگی و مناسبات اجتماعی متفاوت اونها در رفتارشون اثر گذاشته بود، یک شب را در محل زندگی پدربزرگم ماندیم و برای دیدن شهر شیراز و استراحت کردن در هتل ارم شیراز بیتوته کردیم و چه شبی و چه خاطره ای، بعد از کمی گشت وگذار در شهر و دیدن حافظیه و آرامگاه سعدی، دروازه قران و باغ ارم به هتل آمدیم و به درخواست بابا بزرگ حسن و توسط پدرم سه قوطی آبجو و مقداری پسته تهیه شد و در اتاق هتل مشغول خوش و بش کردن بودیم و از هر دری سخنی و بیشتر در مورد موضوع مسافرت یعنی ازدواج و مراسم عروسی دایی در همین موقع بابا حسن دو قوطی از آبجوها را باز کرده و یکی را خودش برداشت و دیگری را هم برای من، منی که 13 سالم بود و انتظار این تعارف را نداشتم تعارفی که همچون پدرم شکه ام کرده بود و فکر میکردم که قصد امتحان کردنِ من را دارد.

با اکراه و دودلی گرفتم و بدستور پدرم زمین گذاشتم و با گفتن پدربزرگ که من میگم ، قوطی را برداشتم، این عمل چند بار تکرار شد و هر بار لحن و ولوم صدا تغییر میکرد و در نهایت با عصبانیت پدرم که از دایره ادب نیز خارج نشده بود آبجو را زمین گذاشتم، بابا حسن از من خواست که اتاق را ترک کنم و کردم، البته کنجکاوی مانع از این نشد که فال گوش بایستم و ایستادم، گوشِ خود را به در چسباندم و به استدلال طرفین گوش میدادم، پدربزرگ میگفت این پسر حتمن مشروب خواهد خورد پس بهتره با من وشما بخوره، از بچه ای که پدر و پدر بزرگش و... میخواره هستن انتظاری نمیشه داشت ولی پدرم ناراحتی معده خود که دلیلش را مصرف الکل میدانست بهانه کرده و میگفت نباید مشروب بخورم، رطب خورده کی منع رطب میکند جواب بابا حسن بود و اینکه اگر با دیگران خورد و بلایی به روزش آمد بهتره ؟و اینکه روش خوردن و مقداری که خورده میشود باید به اندازه باشد و خودش را مثال میزد که مدتهاست خورده و مشکلی هم ندارد و پدر که تحمل دیدنِ این صحنه را نداشت از هتل خارج شد.

با خوردنِ آبجو دو حس را تجربه کردم یکی خوردنِ یک نوشیدنی تلخ و دیگری حسِ مورد توجه قرار گرفتن، احساسی که در یک خانواده پر جمعیت کمتر دیده میشود و دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن تلخی آبجو را از یادم برد و خوردم و میخورم هنوز، سنگینی نگاه پدرم را تا دو روز حس میکردم نگاهی حاکی از این که نباید میخوردم اما تجربه تازهِ خوردن مشروب و جلب توجه کردن را به سنگینی اون نگاه ترجیح دادم و این تجربه را در مورد نزدیکان خودم انجام میدهم و به رفتاری اینگونه بیشتر اعتقاد دارم، تجربه و سپس انتخاب کردن، تا چند سال بعد هیچ مشروبی نخوردم و فکر میکنم به دلیل اینکه کنجکاوی ام برطرف شده بود. 

خواسته

تنهایی، سکوت و صبر خشونت را تشدید میکند.

ترس از داشتن

همیشه گفته ام میترسم اگر تو را بدست بیاورم شاید از دستت بدهم، نگفتم؟

خاطره 10

تابستان سالِ1352 بود و سرگرم تنها سرگرمی سالم و مناسبِ گرمای حدود50 درجه جنوب ایران یعنی استخر، بدلیل گرمای زیاد آخر اردیبهشت امتحانات تمام میشد و از اول خرداد استخر محله باز میشد و ما هم مشتاق و ناچار از این امکان استفاده میکردیم برنامه استخر سالها قبل تنظیم شده بود و هر سال تکرار میشد، ساعت 8 تا 10 صبح برای پسران تا 15 ساله و از ساعت 10 تا 12 برای پسران بالای 15 سال در نظر گرفته میشد و پس از 1.5 ساعت تعطیلی از ساعت 1.5 تا 3.5 برای نوجوانان پسر و بعد از اون هم برای دختران به مدت دو ساعت یعنی تا ساعت 5.5 بعد از ظهر از آنجائیکه دختران استقبال کمتری نشان میدادند یا توسط خانواده منع میشدند فقط یک نوبت برای دختران قرار داده بودند و بعد از دختران هم مجددا پسرها بودند و از ساعت 7.5 تا 9.5 شب در اختیار خانواده ها قرار داشت یعنی بزرگسالان، البته زن وشوهر باید با هم میامدند یا خواهر و برادر یا بهتره بگم بدون همراهی از جنس مخالف امکان ورود نمی دادند.

امکانی دیگری که وجود داشت و فقط در اختیار فرزندان گارگران شرکتِ نفت قرار داشت استفاده از اردوی 15 روزه ای در شمال ایران، محمودآباد، جائیکه تاکنون ندیده بودم یعنی دریای خزر و جنگلهای آن، پس از طی مراحل اداری که همه توسط پدرم انجام شد و من مدیون ایشون، راضی کردن خانواده و مقدمات این سفر چند روزی طول کشید و یک روز صبح ساعت 6 به همراه آقام به محلی رفتم که تعداد زیادی مثلِ ما حضور داشتند و پس از سر شماری و تحویل گرفتن بچه ها توسط مربیان، برای هر 30 نفر یک همراه توسط شرکت نفت با ما بود، برای سوار شدن به قطار باید به مرکز استان می رفتیم، اهواز، اولین بار بود که قطار را سوار میشدم و اکثر بچه ها هم به همچنین، سفری که از شروع تا رسیدن به مقصد 48 ساعت بطول انجامید، رفتن از شهر محل تولد به اهواز و با قطار رفتن به تهران و چند ساعت معطلی در تهران و تعویض قطار برای رفتن به بابل و دوباره با اتوبوس حرکت به سمت محل اسکان یعنی محمود آباد، دو ساعتی را به جستجو و کنجکاوی در تمام سوراخ و سنبه های قطار گذراندم که توسط مربی فراخوانده شدیم و کلیه لباسها و لوازم شخصی حتی پولهایمان را گرفتند و در مقابل به هر کداممان یک عدد کیف دادند که حاوی مقداری لباس و وسایل شخصی بود، دو عدد شلوارک سورمه ای، دو عدد تکپوش راه راه سفید و آبی، دو جفت جوراب، یک جفت کفش کتانی، یکعدد حوله حمام و صورت، خمیر دندان و مسواک.

وقتی به محل اسکان خود در محمود آباد رسیدیم به ساختمانی هدایت شدیم که سالنی بود با دو ردیف تختِ خواب در دو طرف و با فاصله 50 متر از دریا، دریایی که برای من و مایی که ندیده بودیم باور نکردنی بود، این همه آب، آبی که تا بینهایت ادامه داشت، خوابی که از لالایی امواج دریا و بوسه زدن امواج با ساحل و خستگی سفر دوروزه حاصل شده بود با سوتِ مربی در ساعت 6 صبح بر هم خورد، تا لحظاتی خود را در محیط جدید باز نیافتم، اینجا کجاست و من اینجا چه میکنم!! اما این حس برای من نبود که تقریبا برای همه بود اولین سفری بود که بدونِ خانواده می رفتیم و لذت دیدنیهای جدید دوری از خانه و خانواده را تحت الشعاع قرار داده بود.

ساعت 7 صبح بعد از انجام مقداری نرمش صبحگاهی که بصورت دسته جمعی اجرا میکردیم، کلی لذت میبردیم و پس از خسته شدن و عرق ریختن، دوش میگرفتیم و به سالن غذا خوری رفته و صبحانه میخوردیم، شنا کردن در دریا که از بهترین لذتهای دنیاست و من تا آنموقع از آن محروم بودم را تجربه کردم آنهم به مدت پنج ساعت در روز دو و نیم ساعت قبل از ظهر و دو و نیم ساعت بعد از ظهر، بخشی از دریا را توسط طناب و توپهای رنگی که به طنابها بسته بودن جدا کرده بودند و به این طریق حریم استفاده از دریا برای ما مشخص شده بود و توسط دو برجک که در هرکدام یک ناجی حضور داشت از ما مراقبت می کردند، این مراقبت در تمام مراحل و در طول شبانه روز و در همه جا وجود داشت.

ساعت ده ونیم صبح به مدت دو ساعت به کارگاهی میرفتیم که قبلا از بین چند گزینه انتخاب کرده بودیم، کارگاه نجاری، آهنگری و کارهای هنری مثلِ نقاشی و خطاطی، انتخاب من کارگاه نجاری و کار دستی مورد علاقه ام ساختن یک عدد صفحه شطرنج بود که می بایست طی ده روز آنرا ساخته و رنگ میکردیم و تا سالها آن را نگهداری کردم مخصوصا که مدتی بود آنرا یاد گرفته بودم و این کار دستی انگیزه ای شد که تا مدتی بازی شطرنج را ادامه بدهم.

بعد از خوردن نهار دوساعت استراحت میکردیم، خوابی کوتاه که بعضی مواقع انجام میشد و عموما به شوخی و آشنا شدن با کسانی می گذشت که نمی شناختیم و بعد از آن دوباره آبِ دریا و بازی و امواج و جمع کردنِ صدف که برایم تازگی داشت میگذشت و بعد از دو ونیم ساعت بازی کردن به کارگاه نجاری میرفتم و در ساعت هفت برنامه تفریحی برایمان ترتیب میدادند و یکشب برنامه موسیقی و آواز اجرا میشدو یکشب هم فیلم می دیدیم، همه این برنامه ها در کنار کسانی که هم سن و سالم بودند لذت بیشتری داشت و اولین تجربه دوری از خانواده را برایم شیرین میکرد، تجربه ای که تا به امروز لذتش را فراموش نکرده ام.

دیدنِ ساحل زیبای دریای خزر، زنانی که با مایو حمام آفتاب گرفته بودند، دیدن جنگلهای سرسبز، نوازش بدن توسط امواج دریا و همراه بودن با بچه های هم سن برایم خاطره ای ساخته که هم اکنون و با وجود تکرار شدن چندین باره این سفرها به شمال ایران در یادم نقش بسته است، امکانی که هم اکنون به راحتی در اختیار همه هست و به راحتی بدست میاد زمانی یکی از شیرین ترین اوقات زندگی ام شد.  

خاطره9

شاهزاده و جواهر که با ازدواج از منزل رفتند بجایش مامان بهناز و امید که اولین پسرشون بود ترکیب جمعیت عوض شد اما از نظر تعداد تغییری بوجود نیومد ولی با بزگتر شدنِ بچه ها امکان ادامه نبود و نیاز بچه ها و توقع اونها از سهم خود از زندگی و متولد شدنِ اولین پسر بابا رستم باعث شد که خانه مادر مامان بهناز را اجاره کنند و به اونجا نقلِ مکان کنند.

دو سالی بود که سیستم آموزشی تغییر کرده بود و از شش سال دوره دبستان و شش سال دبیرستان به سیستم جدید که هنوزم اجرا میشه تبدیل شده بود و البته با اضافه شدن پیش دانشگاهی که جدیدا مد شده، وارد شدن من به دوره راهنمائی مصادف بود با شروع شکوفائی و رونق اقتصادی ایران که نمود آنرا در نظام آموزشی و بهداشتی میشد دید، تغذیه رایگان که شامل شیر یا میوه بصورت روزانه بود و به هر دانش آموز میدادند هم چنین انجام واکسیناسیون که تا قبل از آن تاریخ خبری ازش نبود و تمام بچه ها در مقابل آبله و برخی امراض دیگر واکسینه میشدند رواج پیدا کرده بود، همه اینها میسر نبود مگر با تاراج منابع زیر زمینی که به نوعی بر سفره مردم نمود پیدا میکرد، طلای سیاهی که هنوز هم به تاراج میرود و اگر کمی انصاف وجود داشت این چنین به نسل آینده ظلم نمی شد.

نفت بلای جانِ این مردم شده و اتکای حاکمان به نفت و عواید آن و عدم توجه به صنعت و بومی سازی آن و علاقه شدید به واردات به دلیل سودی که به جیب آنها واریز میشود ما را کشوری مصرف کننده بار آورده است با ورود تکنولوژی بدونِ فرهنگ سازی، عدم تطبیق واردات با نیاز مردم، تقابل سنت با مدرنیته از نتایج دلار های نفتی است و نمود آن کشف حجاب اجباری توسط رضا خان برای نشان دادن رشدِ فرهنگی مردم یا نقطه مقابل آن حجاب اجباری که این هر دو تیغه های یک قیچی هستند که فرهنگ ما را نشانه گرفته اند فرهنگی که بیشترین ضربه را از هجوم اعراب و مغولها دیده است و تاثیر هجوم اعراب به مراتب بیشتر بوده، هست و ظاهرا قرار نیست به این زودی دست از سرِ فرهنگ و مردم ایران بردارد.

انتخاب مذهب شیعه برای ملتی که 2500 سال عادت به حکومت پادشاهی داشته دور از ذهن نیست مذهبی که همچون نظام پادشاهی ولایت مانند تاج و تخت از پدر به فرزند، نوه یا برادر به ارث میرسه هر چند در نظام نا کارآمد پادشاهی گاهی سرسلسله ها افرادی لایق بودند افرادی که به واسطه شجاعت یا درایت فردی به حکومت میرسیدند و به دلیل بهره مندی از مقام و ثروت و ساختن یک زندگی مرفه برای فرزندان خود از آنان افرادی شایسته نمی ساختند اما مذهب به دلیل قداست آن نزد مردم کمتر دستخوش این گونه تحولات گردیده و این بزرگترین ضربه را به مردم ونهایتا مذهب وارد کرده، هر عقیده ای که نتوان به آن انتقاد کرد به مرور مقدس خواهد شد و همچون آبِ راکد به مردابی بدل میشود، عقیده و مرامی که نتونه خودش را با روند رو به رشد دنیا و تحولات هماهنگ کنه به مرور طرد خواهد شد.

در آن سالها کم کم قدرت نظام به واسطه فروش نفت و ژاندارم شدن شاه در خلیج فارس افزایش یافته و بخشی از سرمایه به تارج رفته نسل بعد در سفره مردم دیده میشد، در شهرهای جنوب ایران به دلیل حضور تعدادی نیروهای خارجی شاغل در شرکتِ نفت برخی روابط و مناسبات و حتی پوشش مردم اون منطقه تغییر کرده بود، استفاده از سینما، باشگاه، استخر مختلط و اجرای زنده موسیقی روز، توسط خوانندگان مطرح امری عادی محسوب میشد و وجود مدارسی به نام مدرسه ملی که دختر و پسر در یک کلاس درس میخوندن از جمله همون فرهنگ وارداتی بود که البته در شناخت و آگاهی جوانان کمک شایانی داشت، بزرگ شدن در اون شرایط و داشتن ارتباط آزاد و نگاه کردن و دوست شدن با یک جنس مخالف بدونِ در نظر گرفتن جنسیت از جمله مواردی است که از کسب آن به خود میبالم.

 

 

گربه من

SOME HAVE ONE

SOME HAVE TWO

I HAVE ONE

THAT IS YOU

خاطره 8

کلاس پنجم دبستان در مدرسه پهلوی بالای "نفتون" محله ای که در آن بدنیا اومدم درس میخوندم، شاگرد تنبلی نبودم اما زرنگ هم بحساب نمی اومدم اون سالها کتابی چاپ میشد به نام حل المسائل که مُد شده بود و همه میخریدن و تمام مسئله های ریاضی را با توضیح و تفسیر حل کرده بودن، چند بار به آقام گفتم و هر بار جواب منفی گرفتم نه اینکه نخواد بخره نمی تونست چون تعدادمون زیاد بود و حقوقش بهواین خرجهای اضافه نمی رسید این مورد توی ذهنم بود تا اینکه یک روز ظهر موقعی که مدرسه تعطیل شده بود و میخواستیم بریم خونه و در این موقع ها بچه ها انرژی زیادی پیدا میکنن و به سرعت از مدرسه خارج میشن، دیوار مدرسه کوتاه بود و موقع خروج متوجه کتابی شدم که روی لبه دیوار قرار داشت وقتی برداشتم دیدم به به همون کتابی است که مدتی دنبالش بودم، سر دو راهی قرار داشتم،  تردید و دو دلی از اینکه کتاب را صاحب شوم و به خانه ببرم یا به صاحبش برگردونم اگه میبردم باید جوابِ مادر و پدرم را میدادم و از طرفی فکر اینکه اگر متعلق به خودم و گم میشد چقدر ناراحت میشدم در همین موقع ناظم مدرسه صدا کرد : چرا نمیری خونه میخواهیم درب مدرسه را ببندیم، گفتم آقا اجازه یک کتاب پیدا کردیم، اونم گفت ببر خونه و فردا بیارش تحویل دفتر بده، منم بردم خونه و ازش استفاده کردم و جواب مسائلی را که بلد نبودم پبدا کرده و یادداشت کردم، سرگرم بودم که آقام ناگهان اومد بالای سرم و کتاب را برداشت و بعد از مکثی طولانی که حاکی از ناباوری بود از من سئوال کرد این کتاب را از کجا آوردی ؟ منهم سریع جواب دادم که پیدایش کردم و آنروز اولین و آخرین سیلی عمرم را از پدرم خوردم قبل از اون تاریخ توسط آقام تنبیه بدنی نشده بودم و بعد از اونهم همینطور، گریه امنم نداد که بتونم توضیح بدم و چون میدونستم مقصر نیستم بیشتر عذاب میکشیدم و بیشتر گریه کردم و به نظرم بدترین پدر دنیا نصیبم شده بود و بدون خوردنِ شام خوابیدم و دلیل اینکه با تمام جزئیات در خاطرم نقش بسته اینه که تا اون موقع از پدرم کتک نخورده بودم.

فردا صبح موقع رفتن به مدرسه پدرم آماده شده بود و کتاب هم دستش بود با هم به مدرسه رفتیم و مستقیم هم وارد دفتر مدرسه شدیم و تنها شانسی که آوردم این که ناظم یادش بود که من را دیروز دیده بود و در جواب پدرم که گفت این پسر کتاب یک نفر را برداشته جواب داد اره دیروز به من گفت این کتاب را پیدا کرده و من هم گفتم ببر خونه و فردا به دفتر تحویلش بده، وقتی دست پدرم را روی سرم حس کردم میخواستم سرم را جابجا کنم و حالا چقدر خوشحالم که انجامش ندادم، بعد از اون هیچوقت تنبیه نشدم یا بهتره بگم توسط پدرم تنبیه بدنی نشدم وقتی نگاه آقام را دیدم هر چه کینه در دلم بود از بین رفت و عصر که به خانه آمد بهترین هدیه ممکن نصیبم شد و اون چیزی نبود جز یک کتاب حل المسائل.

امسال هم در روز 23 آذر مسافت 856 کیلومتر به سفری رفتم و برگشتم که بتونم سالروز تولد پدرم کنارش باشم و به یادش بیاورم که به یادش هستم و روز تولدش بیشتر از روزهای دیگر، پدری که نه تنها برای بچه هایش بلکه برای خیلی های دیگر هم پدری کرده، موقع خداحافظی بغلش کردم و مثلِ همیشه هوای چشمانش ابری شد و برای روبرو نشدن با بغض فرخفته ام دستش را بوسیده و سریع برگشتم، دیدنِ این صحنه خیلی اذیتم میکنه و متاسفانه بعد از هر خداحافظی این اتفاق میفته.