من کجا هستم؟

نه "نو" نیستم دیگر بانو ولی تو باش با "نو".

زبان گویای دل

دستی پس زده می شود همان دستی که هنر توست، صداقت و احساست، نه همه توست چه برای باز کردن اخمی یا رساندن به اوج لذت، شروعی برای یکی شدن جانها، همان دستی که زبان گویای قلب است شنیده ای صدایش را، حس کرده ای گرمایش را، این دستان طاقت سرما ندارن مبادا که سردی احساست باعث شود ترک بردارند.


سنگها دیر می شکنند اما بد شکسته می شوند.

سئوالی ساده ای است "تا کَی هستم؟" اما هزاران پاسخ دارد و به همین تعداد استدلال، سپس پیش داوری می کنیم و تا آنجا ادامه می دهیم که شعله ناز و نیاز را کم سو کند و پیاده ات کند وقتی که فکر میکنی در اوج هستی، در بلندا هم چون الوند و البرز، بلندای خواستن و خواسته شدن و بروی تا اولین پیچ با پوستینی بر مُل و بپیچی به تنهایی خودت، خلوتی چندین ساله و تولد این حس که شاید کار تو نیست پریدن با شاهین و پای رفتنت نیست با غزال تیز پا، آخر سنگ برای پراندن است نه پریدن.

کوتاه و بلند

روزها کوتاه هستند و شبها از روز هم کوتاه تر و جمع ایندو در قیاس با ماه و سال کم مقدار. 

سال نیز بخش کوچکی از عمر را تشکیل میدهد در مقام مقایسه که باشیم همیشه بالاتری هم وجود داره تا به ما نشون بده که چه بی مقدار هستیم در مقابل جهان هستی و چه فراموشکار برای تاریخ، تاریخ مکتوب و تاریخ نانوشته و تجربه شده توسط خود.