زبان گویای دل
سنگها دیر می شکنند اما بد شکسته می شوند.
سئوالی ساده ای است "تا کَی هستم؟" اما هزاران پاسخ دارد و به همین تعداد استدلال، سپس پیش داوری می کنیم و تا آنجا ادامه می دهیم که شعله ناز و نیاز را کم سو کند و پیاده ات کند وقتی که فکر میکنی در اوج هستی، در بلندا هم چون الوند و البرز، بلندای خواستن و خواسته شدن و بروی تا اولین پیچ با پوستینی بر مُل و بپیچی به تنهایی خودت، خلوتی چندین ساله و تولد این حس که شاید کار تو نیست پریدن با شاهین و پای رفتنت نیست با غزال تیز پا، آخر سنگ برای پراندن است نه پریدن.
کوتاه و بلند
سال نیز بخش کوچکی از عمر را تشکیل میدهد در مقام مقایسه که باشیم همیشه بالاتری هم وجود داره تا به ما نشون بده که چه بی مقدار هستیم در مقابل جهان هستی و چه فراموشکار برای تاریخ، تاریخ مکتوب و تاریخ نانوشته و تجربه شده توسط خود.
مهر
وقتی که تو نیستی
خاطره 19
سال 57 از ابتدا همراه با هیجان شروع شد سالی که قرار بود دیوی برود و فرشته ای که باید بیاید، دیوی با ظاهری آراسته بر خلاف تمام دیوهایی که در داستانها دیده و شنیده بودم و فرشته ای خشمگین و همراه با اخمی بر چهره و آن هم بر خلاف آنچه در ذهن داشتم، نه خباثت آن را دیده بودم و نه لطافت این برایم ملموس بود برای منی که نه او را دوست داشتم و نه حرف این یکی را می پسندیدم آش شله قلمکاری بود که من باید ناظر گذشت زمان می بودم.
نوجوانی بودم که هیچ خدایی را بنده نبودم تجربه پدر، نصیحت بزرگترها و گلایه مادر کارساز نبود، پدری که خود سابقه درگیری و کله شقی داشت و عمویی که در غیاب پدری که مدام در ماموریت کاری بود خود را مسئول میدانست و دایی که احساس میکردم با افکارش نزدیکی بیشتری دارم، افکاری که بعدها زمینه ساز تفکر و اندیشه ام شد و هم چنین مشکلات و مصائب فراوان، مشکلاتی که به جان و دل خریدم و تا الان تاوانش را میدهم و البته مادری مهربان که توان مقابله فکری نداشت فقط مهر مادری سلاحش بود.
زمستان با تعطیلی گاه و بیگاه مدارس و شلوغی خیابانها همراه بود شور جوانی و احساس همراهی با مردم، مردمی که گاه خواسته هایشان را نمی شناختم ولی هم پایشان بودم نه همراه و همفکر، یاد نگرفته بودم چشم بسته چیزی را پذیرا باشم با خودم شوخی نداشتم و از زدن تازیانه بر خود و افکارم ابایی نداشتم تا آنجا که جان و اندیشه ام آن را بپذیرد حاضر بودم تاوانش را بدهم اما ظاهرا نه مذهب کشش لازم را داشت و نه نیازهای جنسی که در اکثر هم سن هایم بود، افکاری داشتم متفاوت با بیشتر جامعه و در جمع همان اقلیت هم به دلیل پرسش های مدام و دیدن مواردی که دیدنش مجاز نبود و گفتنش نا صواب، فردی موی دماغ بحساب می آمدم.
حضور در جمع هایی که تا آن روز نبودم و مطالعه نسبتا زیاد و با ولع، شنیدن بیشتر از گفتن، دیدن بیش از دیده شدن باعث شد علیرغم سن کم جایگاه دلخواهم را بیابم، محیطی سالم در کنار دوستانی که متمایز از سایر هم سالان بودند. گاهی از برخی رفتارهای گذشته خود شرمگین بودم رفتاری که انجامش عادی و نیاز بود اما آن جمع و تفکر حاکم بر آن انگار به نوعی قشری گری محسوب میشد داشتن دوست دختر/پسر پوشیدن لباس شیک و مارکدار و تمام رفتارهای که به نوعی اقتضای سن من و امسال من بود مذموم می شمردند، دیدن دختران بدون آرایش و لباسهای زمخت بدون ظرافت که لازمه دختران است.
تلاش بسیار کردم مدتی را که در راه مدرسه به دنبال هما بودم را کسی متوجه نشود و چه سخت میگرفتم به خودم، خودی که لایق اینهمه سرزنش و ملامت نبود که اصولا کاری نکرده بودم و بر فرض دوست شدن با هما و هما ها هم سرزنش بی مورد بود.
عموما ساده پوش و سربزیر بودم و عادت به مطالعه و مخالفت کردن با دیگران از آن دوران برایم مانده، مخالفت با هر عقیده ای، چرا که اندیشه ام مخالف اکثر جامعه بود و عموما باید از ان دفاع میکردم و مدام در حال آماده سازی خود برای سئوال دیگران بودم و مخالفت با دیگر اندیشان به جای ابراز عقیده، عقیده ای کمتر مقبول مردم، بعد از مدتی متوجه شدم دایره دوستانم محدود به کسانی است که هم فکرم هستند و محدود و محدود تر شدم، هم فکرانی که تحمل شنیدن ندای مخالف را نداشتند حتی اگر این ندا از حلقوم هم رزمی در می آمد و تا آنجا پیش رفتم که مطلوب من به چیزی بدل شد که بهتر از دیگر هم سنهایم می دانستم و به باوری رسیدم که هیچ مطلقی نیست، هیچ.
شاهرگ زندگی ام
خاطره 18
چند جلدی کتاب بدستم رسید که با ولع بسیار می خواندم علاقه زیادی به کتاب و مطالعه پیدا کردم و ضمن دادن و گرفتن کتاب با دوستان یا کسانی که از نظر رفتاری بیشتر شبیه خودم بودند آشنا شدم و کم کم از کسانی که در دنیایی غیر از افکارم بودند فاصله گرفتم کشش ونیاز فکری بر نیاز جسمی می چربید و به غلط می پنداشتم سیاه یا سفید!! افکاری که می گوید کسی که دوست دختر دارد اهل تفکر و تعقل نیست یا نباید باشد و برعکس. با این تفکر غلط چشمان خود را بر برخی نیازها بستم نیاز به معاشرت ودوستی با جنس مخالف و همچون یک بلاتکلیف جنسی به دختران نگاه می کردم و جدالی در درونم وجود داشت که خارج از تحملم بود و کم کم این تضاد درونی از من فردی گوشه گیر ساخت.
مدتی بود که گاهی آبجو یا ودکا می خوردم البته به ندرت و بصورت پنهانی و دور از چشم دیگران مخصوصا پدرم، پدری که خود به دلیل مصرف بی رویه مشروب مجبور به سه عمل جراحی معده و روده شده بود والبته با خود عهد کردم که در این خصوص همچون او نباشم، هر پنجشنبه در باشگاه تفریحی محل " لوتو " یا دَبلنا برگزار میشد و برای هر بلیط 10 ریال پرداخت می شد و همه پولی که از این طریق جمع میشد بعنوان جایزه به کسانی که 5 شماره اول یا خطهای اول تا سوم و یا تمام خانه را پر می کردند پرداخت می کردند.
این بازی در محوطه رو باز باشگاه و از ساعت 7 شروع شده وتا ساعت 11 ادامه داشت و در این فاصله میشد از رستوران و بار نیز استفاده کرد که برای پرسنل شرکت نفت و خانواده آنها مجاز بود، بعد از چند روز پس انداز پول تو جیبی و به قصد یک شب نشینی مفرح و جدید به باشگاه رفته و با انتخاب یک میز وصندلی در جایی نیمه روشن برای دیده نشدن سفارش نیم بطر ودکا اسمرینوف و یک کاسه لوبیا و یک پرس خوراک کوبیده تدارک شاهانه ای دیده و با خرید دو بلیط لوتو سرخوش بودم.
بعد از خوردن دو استکان ودکا و گرم شدن کله ام سر و کله کسی پیدا شد، مردی لاغر اندام که حداکثر 50 کیلو وزن داشت و مستقیم بسمت میز من آمد البته همه میزها تقریبا اشغال بود ومن تنها نشسته بودم نزدیک شد و اجازه نشستن خواست وبلافاصله نشست و بدون تامل و توقف نیمی از بطر را نوشید و پس از پرکردن دوباره لیوان نگاهی به من انداخت و پرسید فامیلت چیه و پسر کی هستی؟ من هم نام پدر را گفتم و محل کارش را پرسید و به محض شنیدن و شناختن از جای خود برخواست و قصد رفتن داشت.
آقای مهدی پور راننده محل کار پدرم بود و از اینکه با پسر همکارش مشروب میخورد ناراحت بود وبا اصرار من و اینکه من خواهم رفت راضی به ماندن شد، چند قدمی دور شده بودم که صدایم زد و خواست که بنشینم و خوراکم را بخورم و بعد بروم و در همین فاصله سئوال کرد که تو سیروس هستی؟ وقتی جواب منفی منو شنید کمی مکث کرد و گفت که پدرت نظر خوبی به تو دارد و همیشه ضمن تعریف میگوید که سربزیر و سالم هستی و شروع به تعریف کردن از خاطرات ریز ودرشت مشترکشان کرد.
سالها با هم همکار بودند و با هم به ماموریت میرفتند وبا توجه به اینکه 8 روز در ماموریت بودند و4 روز استراحت در نتیجه زمان بیشتری با هم بودند تا با خانواده شان، موقع رفتن و قبل از خروج از شهر دو کارتن ودکا گرفته و بعد برای هشت روز جهت سرکشی به چاه های نفت یا تعمیرات لازم و کنترل کردن فشار چاه در بیابان می ماندند، کنار هر حلقه چاه کمپ های استراحت با امکانات کامل برای استراحت وجود داشت، خاطرات زیادی را گفت و من شنیدم و لذت بردم لذتی همراه با اشک، او برای اینکه دیگر دوستش قادر به خوردن نبود و من برای اینکه نتوانسته بودم آنچه پدرم می خواست برآورده کنم چیزی که تا حالا از خودش نشنیده بودم آنشب از زبان همکارش شنیدم، حرف پدرم را از همکاری نیمه مست و با واسطه شنیدم حرفهایی که هیچگاه از زبان خودش نشنیده بودم.