این کجا و آن کجا

قاضی به قضا رفت و غزا کرد و غذا خورد.

گاهی قضاوت کردن را چون آب خوردن انجام میدیم و قضاوت شدن چون کوهی بر گرده مان فشار وارد میکند، انسانها همیشه در یک حال نیستند گاهی برای درک شدن، محبت دیدن بسراغ ما می آیند برای دریافت محبت.

خاطره 17

 

تابستان سال 1356 را بخوبی بیاد دارم چرا که از نظر قد و قامت رشد کرده بودم و از گودولی که صدایم می کردند و آن زمان همیشه  موجب ناراحتی و عذابم بود فاصله گرفته بودم و قد 170 سانتی و صدای دو رگه، بزرگ شدن بینی شکل ظاهری ام را متفاوت کرده بود در این سال برای اولین بار و به کمک پسر عمویم عباس صورتم را اصلاح کرده یا بقولی تیغ انداختم حرکتی که خود بخود حس و حال خوبی بهم داده بود و بجز خودم نظر و نگاه اطرافیان جلب این حرکت و تعییراتم شد.

با شروع اعتراضات مردمی علیه حکومت وقت با چند تن از دوستان دایی حسین آشنا شدم کسانی که متفاوت حرف می زدند و افکار شان جدید بود و بریام تازگی داشت، بی پروا در مورد دین و عقاید و حکومت صحبت می کردند، جسارتی که برایم هیجان انگیز بود، خانواده ام مذهبی نبودند اما کسی مخالف مذهب نبود یعنی لزوم اعلام موافق و مخالف دین مطرح نبود ولی شرایط اجتماع به گونه ای بود که این گونه مباحث از خیابان به خانه هم کشیده میشد.

در بهمن این سال برای اولین بار توسط هم سن و سالهای فامیل جشن تولدی متفاوت برایم گرفته شد که خیلی مفصل بود لااقل برای آن زمان چنین به نظر می رسید حدود 30 نفر از جوانهای فامیل با رقص و موسیقی و نوشیدنی شبی بیاد ماندنی را برایم رقم زدند، شبی که شروع پذیرشم بعنوان یک نوجوان بالغ محسوب گردید چه برای خودم و چه برای جوانهای فامیل و به نوعی پذیرش آنان در جمع خودشان، به من نیز سرایت کرده و گویی یک شبه خود را از دنیای کودکی جدا کرده و افکارم را پالایش کردم.

بعد از این جشن پسر عمو و پسر عمه ها بیشتر بهم توجه می کردند و شوخی و حرفهایی که قبلا نزد من انجام نمی دادند را به زبان می آوردند انگار قانون نانوشته ای را اجرا می کردند و مثل همه افراد جامعه در دو دسته بندی قرارشان دادم برخی باسواد و کتابخوان و متفکر وبعضی لاابالی و خوش گذران وبی خیال نسبت به وضع جامعه، هر دو جذبه داشتند از طرفی وسوسه داشتن دوستی از جنس مخالف و البته با نگاهی تازه و از سوی دیگر مطالعه و بحث و فراگیری اطلاعات و نگاهی جدید به اوضاع روز جامعه و البته رابطه فامیلی باعث میشد با هر دو گروه ارتباط داشته باشم.

خانه مان در محلی قرار داشت که محل گذر دانش آموزان بود و در ابتدای محله نفتون قرار داشت و دختران یک مدرسه راهنمایی و یک دبیرستان از جلو باغچه منزل که دیوار آن با فنس و نوعی درختچه که به آن مورت می گفتند چیزی شبیه شمشاد که توسط انگلیسی ها از آفریقا آورده بودند، پوشیده بود. به تازگی مسعود هر روز ظهر در باعچه ما حضور داشت و بعد از چند روز متوجه شدم که به یکی از دختران توجه دارد و با ایما واشاره با هم ارتباط دارند و مدتی بعد و با وسوسه مسعود و به اتفاقش در مسیر مدرسه تا منزل به قاصله سه تا چهار متر پشت سرشان راه میرفتیم.

این داستان ادامه داشت و کم کم به رد و بدل کردن نامه و دیدار بعد از زنگ مدرسه رسید دوست مسعود همراهی داشت که هما نام داشت و با ترغیب مسعود و پس از نوشتن و پاره کردن تعداد زیادی نامه که وقت زیادی نیز از من تلف کرد بالاخره نامه ای با این مضمون که از دیدن تو لذت می برم و حرفهایی که همه تکراری بودند و مد روز، جوابی نیز گرفتم که ابتدا همه می دادند با این متن که دختر خوبی هستم واز این کارها نکرده ام واگر بفهمند چنان می شود وبهمان.

جمله ای در جواب دومین نامه ام مرا به فکر فرو برد "از من چه می خواهی" نمی دانستم چه می خواهم وبرای چه میخواهم، به واقع باید آنچه میخواستم را بنویسم یا دروغ بنویسم، دروغ گفتن به او ساده بود اما به خودم چه، آنچه را از او میخواهم برای خانواده ام باید میخواستم و چندین سئوال دیگر که منجر به نوشتن نامه ای شد با این متن: نمی دانم چه میخواهم یعنی آنچه را فکر کردم بر خود نمی پسندم و متاسفم و خدا نگهدار، شاید غیر معمول و نامتعارف بود اما لااقل در آن زمان اینگونه بودم و دیگر هرگز بدین شکل دنبال کسی نرفتم

 

 

وظیفه ای لذت بخش

هر وقت کلمه وظیفه را می شنوم یاد دوران خدمت نظام و کلماتی چون سرباز و گروهبان و...می افتم و اجبار رفتن و دستور به ایست حتی خواب و بیداری از سر اجبار.

با عزیزی که دلتنگ بود و دلتنگی اش مرا دلتنگ تر کرده بود پیامی دادم و شنیدم که مرسی از انجام وظیفه!!!       ابتدا کمی دلگیر شدم ولی وقتی کمی با خود کلنجار رفتم دیدم حتی اگر انجام وظیفه بود که نبود چه وظیفه ای شیرینتر از اینکه با عزیزی مکالمه داشته باشی و لبخند زدم.

دنیایم

وقتی همه دنیایم تو باشی دنیا تا سرحد گریه کردن زیباست.

ای دل ز عبیر عشق کم گوی             خود بو برد آن که یار باشد.       

سر سپرده نگاه توام

برای ستاره چشمانت منجمی سر سپرده تر از من کجا یافت میشود؟

زمان به فدایت

کاش زمان بمیرد وقتی کنارم هستی.

خاطره 16

هفته ای دو روز کار عملی یا کارگاه داشتیم و کلیه کارهای اولیه فنی را به ما آموزش می دادندشامل استفاده از ابزر مختلف مانند دریل کاری، سوهان زدن، اره کاری و حتی کارهایی مربوط به نجاری و جوشکاری و استفاده از دستگاههای مربوطه هر چند با رشته انتخابی ما، اتو مکانیک ارتباطی نداشت هر چند آن زمان فکر می کردیم کاری است بی فایده و موجب تلف کردن وقت ولی اکنون میدانم که به درستی تشخیص داده بودند.                         

تکه ای آهن به هر کدام تحویل دادند تا با استفاده از مته و سوهان از آن چکشی بسازیم و همه کارهای آن را باید با دست و ابزار غیر برقی انجام میدادیم و با هر جان کندنی بود انجامش دادیم و سختی اش برای این بود که ماهیت کار به نظرمان بیفایده می آمد اما بعد از اتمام کار و سالها پس از آن با دیدن آن چکش خاطرات آن دوران برایم زنده می شد.

هنرستان ما شانزده کلاس داشت و حدود پانصد دانش آموز که همه پسر بودند به جز دو دختر که در رشته برق درس می خواندند و البته همه دبیران هم مرد بودند، حضور این دو دختر برای آنها مشکلی بوجود نمی آورد بلکه برای آنان مزیت به حساب می آمد و عموما مورد حمایت بودند و در زنگهای تفریح که زمان آن 15 دقیقه بود با چشمانی بسته هم میشد حضور و عبور آنها را که همیشه با هم بودند را حس کرد، هنرستان پسرانه و دوران بلوغ و شوخی های معمولی پسران با سر و صدا و هیاهو همراه بود اما به محض عبور این دو و شنیدن "هیس" از طرف بچه ها به یکباره چون موجی گذرا سکوتی برقرار میشد و از چند لحظه دوباره شروع می شد.

شانزده ساله بودم و تازه متوجه تغییرات و رشد برخی اندام هم سنهای جنس مخالف شده و این برجستگی ها توجه ام را جلب میکرد، نگاه گذرا و بی تفاوت به دختران جای خود را به مکثی چند لحظه ای و گاهی نگاهی دزدکی داده بود، نگاهی که بسته به نوع لباس و برجستگی اندام طرف مقابل متفاوت و گاهی با چرخش سر همراه بود ولی حجب و حیا مانع از توجه بیش از حد یا ابراز احساساتی مانند برخی از هم سن های کمی جسورترم می شد و البته ارتباط نزدیک با اقوام و برخی همسایگان نیز در این مسئله دخیل بود چرا که ارتباط دوستی که با اینان داشتم کمی بی نیازم میکرد.

حضور در استخر مشترک با جنس مخالف، رفتن به سینما با دختران همسایه و اقوام به دلیل اعتماد بوجود آمده مانع از ابراز احساسات علنی شده و فشار کمتری به من وارد میشد، بقیه دوستان و برادر و عمو زاده ها اکثرا رابطه ای نزدیکتر یا متفاوت داشتند و عموما یک نفر را برای خود فرض کرده و یا داشتند یکنفری که ظاهرا به راحتی هم بدست نمی آمد و باید مدتها وقت صرف می شد و تحمل می خواست تا این رابطه شکل بگیرد، ایستادن سر راه در موقع تعطیلی مدارس دخترانه و مرارت کشیدن برای گرفتن جواب سلام یا تحویل دادن نامه ، نامه هایی که عموما متن مشترکی داشته و فقط نامها و افراد عوض می شدند.

هیچگاه نتوانستم از این طریق رابطه ای برقرار کرده یا دوستی برای خود بیابم چرا که اعتمادی که دیگران بهم داشتند و حاضر بودند دختر یا فرزندان خود را با همراهی من به سینما بفرستند مانع از این میشد پا را از گلیم خود درازتر کرده و همیشه حریم را نگه میداشتم شرایطی که برای دیگران موجب حسرت و غبطه خوردن بود، شرایطی که داشتنش برایم جز متلک و تحقیر چیزی نداشت، متلک از همراهان کمی شیطون و متلک از دوستان و نزدیکان و هم کلاسی ها، گاهی کشیش خوانده میشدم و گاهی خواجه.

ناگفته پیداست برای یک جوان شرایط مناسبی بود و من قدرش را ندانستم یا اینکه اگر قدرش را میدانستم اون شرایط هم خود بخود از بین میرفت، آنچنان از بودن در کنار چند دختر در سینما اذیت میشدم که کم کم خود را کنار کشیدم و عطای بودن در آن شرایط را به لقایش بخشیدم، گوشه وکنایه های دخترها را می شنیدم وبرخی را بعدها متوجه شدم زمانی که کمی چشم و گوشم بازتر شد.

در همسایگی ما خانواده ای بود که پنج دختر داشت و یک پسر که کوچکترین هم پسرشان، سه دختر از من بزرگتر و زهره هم سن و فاطی دو سال کوچکتر از من بودند خانواده خوب و ارتباط نزدیکی با ما داشتند، آقای شریفی مردی مهربان و مودب، همسرش زنی چاق و آرام، خدیجه بزرگترین دخترشان ازدواج کرده بود ولی در زمان حضورش شادی را همراه داشت، شهناز معلم بود و زیباترینشان اگر ذهنم یاری کند کبری نام داشت، رضا هم کوچکترین فرزندشان.

همسایه دیگرمان خانواده آقای محمودی بود با پنج پسر و دو دختر، حاجت، منوچهر، داریوش، شاهپور و کورش بادو خواهر که نامشان را فراموش کرده ام، خانواده ای به مراتب بی آزار و دوست داشتنی، خانم محمودی زنی مقتدر، مدیر و مهربان و آقای محمودی مردی متین و آرام که همیشه تحت الشعاع همسرش بود با قدی کوتاهتر از خانمش و با احترام بسیار به او.

سال 1356 سالی بود که بواسطه برخی اعتراضات مردمی و شروع شعار نویسی و پخش اعلامیه ناآرام بود، شرایطی که درک آن برای من و امسال من کمی سخت بود ولی وجود هیجان و هرج ومرج جذبه خوبی برایم داشت و اقتضای سنم بود

 

 

خواب خوش

زمانه ای شده که آدمها همخوابه هم می شوند ولی هرگز خواب هم را نمی بینند، من چکنم که خاطرت خوابم می کند و خوابت خاطرم را آسوده.

خاطره 15

سال اول دبیرستان انگار با تغییر محیط آموزشی و وارد شدن به محیط هنرستان دیدگاهم نیز متحول گردید وارد شدن به محیطی که جزو کم سن ترین ها بودیم و از آنجاییکه هنرستان بیشتر جای بچه هایی بود که کمتر درس می خواندند یا توجه کمتری به درس داشتند و قصد شان آموزش حرفه ای بود برای امرار معاش و به نوعی کسانی که در رشته ای دیگر نمره قبولی نمی گرفتند به آخرین گزینه یعنی رشته فنی می آمدند در آنزمان چند رشته وجود داشت شامل: ریاضی، انسانی، ادبی و فنی (اگر اشتباه نکرده باشم) و فنی آخرین رشته بود و با کمترین نمره میشد انتخاب کرد.

سه نفر بودیم که بواسطه علاقه رشته فنی را انتخاب کرده بودیم من و داریوش و خسرو که با داریوش رفاقت بیشتری داشتم و نسبت بسیار دوری هم با پدرش وجود داشت که هنوز هم نمیتوانم ربطش بدهم خسرو هم از طریق مادرش با داریوش نسبت داشت، داریوش ضریب هوشی بالاتری نسبت به من و خسرو داشت و از نظر روابط اجتماعی و اطلاعات عمومی نیز سرتر بود.

هر روز صبح با استفاده از اتوبوسی متعلق به شرکت نفت که سرویس مدرسه بود به هنرستان می رفتیم و یکسره تا ساعت 2 بعد از ظهر درس داشتیم و چون ساعت 2 مصادف با تعویض شیفت کارگران شرکت نفت بود مجبور بودیم با تاکسی یا پیاده به خانه برگردیم استفاده از تاکسی برایمان مقدور نبود چرا که تقریبا تمام پول هفتگی مان را در بر می گرفت به همین دلیل چهار تا پنج نفری بخشی از راه را پیاده و بقیه را با وسیله نقلیه طی می کردیم تنها هنرستان فنی شهر با محل زندگی ما فاصله زیادی داشت و همین بعد مسافت فرصتی بود برای استفاده از کلیه اتفاقاتی که در طول مسیر پیش می آمد، شیطنتهای پسرانه و شوخی های کمی تازه و حرف زدن از جنس مخالف که خیلی برایم تازگی داشت لااقل از دیگر دوستان کمتر می دانستم.

روزی در حین پیاده روی های کنجکاوانه در مسیر برگشت به خانه زنی را دیدیم که توسط خسرو توجه مان جلب شد، ایشان زنی بود با ظاهری متفاوت از بقیه با آرایش غلیظ و رفتاری زننده که به محض دیدنش خسرو گفت که این فلانی است و کارش فا...گی است و البته کمی با صدای بلند حرف میزد و در همین حین چند نفری که کنار خیابون ایستاده بودند و چند سالی از ما بزرگتر، خسرو را دوره کرده و یک سیلی حواله اش کردند، ترسیده بودم و انگار توان انجام کاری را نداشتم ولی با مداخله داریوش و امیر دیگر دوستم به خود آمده و وارد معرکه شدم و با مداخله جهت فیصله دادن به درگیری مثلِ بقیه مشت و لگدی نثارم شد و بدون اینکه منظوری داشته باشم و بیشتر برای خنک شدن دل خودم گفتم:به  "سامی" میگم پدرتان را در بیاورد، سامی پسر عمویم بود که به بیباکی و جسارت در شهر شناخته شده بود و با شنیدن نامش انگار آبی بر آتش ریخته باشند دست از سر مان برداشتند.

محله ای که نزدیک هنرستان بود نمره هشت نام داشت(چاه نفت شماره هشت آنجا بود) و در حوالی آن فاحشه خانه ای وجود داشت و سامی به مناسبت بی پروایی و جسارتش فردی شناخته شده بود، در آن محل رسم بود که هر کدام از زنها یک پشتیبان داشته باشند تا از گزند افراد شرور در امان باشند و سامی نیز یک حامی بود که به پاداش حمایتش بدون مزاحمت و پرداخت وجه می توانست هر زمان و هر جا با فرد مورد حمایتش باشد، زنهایی که خود در بدترین شرایط قرار داشتند و از راه تن فروشی امرار معاش میکردند کاری که شاید هیچ کس تمایل به انجامش نداشته باشد مگر به اجبار، حال توسط عده ای که کارشان پست تر از تن فروشی بود تلکه میشدند و حامی ها و سامی ها کارشان جلوگیری از این اقدام بود و این جدا از در صدهایی بود که توسط صاحب محل و نیروی انتظامی و... باید از این شغل و این در آمد پرداخت میشد.

کسی که توسط او و دوستانش کتک خوردیم برادر همان زنی بود که خسرو می گفت و ظاهرا سامی را بخوبی می شناخت و متوجه بود که میتوانست برایش گران تمام شود و اینجا بود که سامی حکم پشتیبان را برایم پیدا کرد من و اون فاحشه هر کدام به نوعی حمایت میشدیم یکی به واسطه جسمش و من بواسطه خون و نسبت فامیلی، کسی که بواسطه او این قبیل از افراد را شناختم و درد و رنج غیر قابل وصفشان را، و تا امروز نیز هیچگاه به خودم اجازه نداده ام به این قبیل افراد به عنوان نا هنجار نگاه کنم 

 

عشق و هوس

هوس بازان کسی را که زیبا میبینند دوست دارند اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می بینند.*

هیچ گاه تصور اینکه کسی را از روی صورت زیبا انتخاب کنم به ذهنم خطور نکرده هر چند زیبایی را تحسین کرده و می کنم، همیشه دوست داشتم انتخابم اندیشه ای خوب در قالب جسمی مقبول باشد که هر چند دیر ولی میسر شد.