خاطره 5
در مورد خواهران سه برادر: عمه کربلائی که به زبان محلی" دَدِه " صدایش میکردیم زنی محکم و رک گو و مستقل بود و به دلیل رک گوئی خیلی ها از روبروئی و مجادله با او پرهیز داشتند، صاحب یک دختر بود و دخترش تلافی نداشتنِ خواهر و برادر خودش را با بدنیا آوردنِ 8فرزند جبران کرد، اینکه عمه تک فرزند بود یقینا خود خواسته نبود ولی علت آنرا نفهمیدم، دختر عمه همسن ننه ام بود و به دلیل سن زیادش او را هم عمه شوکت صدا میکردیم، با پسر عمویش که او هم تک فرزند بود ازدواج کردو به اتفاق جبرانِ فرزند کمتر زندگی بهتری را که والدینشان ناخواسته بجا آورده بودند، کردند.
عمه بیگُم فردی بی آزار وآرام بود و کمتر از خانه خارج میشد و جز محبت خواسته ای نداشت و این هم به واسطه شرایط زندگی و شوهرش از او دریغ میکردیم، علی آقا از خرج کردن پول ابا داشت، بیسواد و در دوران بازخریدی به اتفاق پدرم یک تاکسی خریده بودند و علی آقا روی آن کار میکرد، پسر بزرگشان ایرج، خوش برخورد، خوش قیافه و مورد علاقه همه بود ولی حیف که یکسال بعد از ازدواجش در یک تصادف جان باخت و تا مدتها بزرگترین غمِ زندگی ام بود، رابطه عاطفی عمیقی با ایرج داشتم و فکر میکردم فراموش نخواهم کرد و تا 15 سال بعد که غمی سنگینتر جایش را گرفت سخترین ضربه روحی ام بود، ایرج سه خواهر و یک برادر داشت که به دلیل مزیتهای او به حاشیه رفته بودند، خواهر بزرگش کتایون ازدواج نکرد و مجرد ماند و کمی نا متعادل، میهن خواهر دوم با یک غریبه ازدواج و از سرزمین مادری رفت و کمتر دیده میشد و آخرین خواهر نیز در سنِ بالا با بیوه مردی ازدواج کرد و صاحب فرزندی نشد، وارثِ اموال و دارائی و خصلت خسیسی پدر هم به برادر کوچکتر رسید با خانه و تاکسی و دوری گزیدن از فامیل مثلِ پدرش، فردی غیر اجتماعی که فاقد دوست میباشد.
کوچکترین عمه ام که انصافا زیبا بود وهست نتوانست زیبائی خود را از طریق وراثت به فرزندانش منتقل کند چون بچه ای نداشت که احتمالا شبیه او شود، هرچند شوهرش نیز مردی خوش صدا و خوش سیما بود اینطور که میگویند در جوانی ورزشکار بوده و وزنه برداری میکرده و هنوز هم وسایل وزنه برداری را در گوشه ای از حیاط خانه وسیع خود نگه داشته، وسایلی که میگویند باعث عقیم شدنش گردیده و اگر چنین باشد که شده اند آینه دق، نمیدانم اگر ایراد از عمه یا عمه های ذیگر باشد ما میتوانیم اینگونه با گذشت باشیم ؟ به یقین کمتر مردی پیدا میشود و شاید هم نثلِ اینگونه مردان منقرض شده باشد که ما نمی بینیم.
مهربانی و علاقه زیاد به بچه ها و این خصلت انسان که برای هر چیزی که ندارد حریصتر میشود باعث شد سه تا از بچه های برادر شوهرش را بزرگ کند، با توجه به اینکه مادر این بچه ها، مروارید، دختر خاله اش بود مشکلِ زیاذی برای داشتن و بودنِ با این بچه ها بوجود نیامد هر چند هیچکدام نتوانستند جبران محبتش را بکنند، آخرین باری که توانستم با عمه " زیبا " تماس بگیرم 10 ماه قبل بود و هر بار به خودم گفته ام نباید فقط عید تماس بگیرم و بازهم بهانه کار و گرفتاری، نه تنها با عمه زیبا بلکه خیلی کسانی که دوستشان داریم.
خانواده پدرم همیشه حریم خود را نگه میداشتند در ارتباط با هم و به شدت مواظب رفتار و کردارشان بودند تا جائیکه گاهی برای انتقال حرفشان از واسطه استفاده میکردند و این واسطه ها کسی نبود جز همسران آنها، همین نوع برخورد به بچه ها سرایت کرده است.
ادامه دارد...